دویست ویک

پدر بزرگه دست بچه رو گرفت واز دفتر برد بیرون .همین جور که بچه رو به بغلش فشار می داد بهش می گفت: اقا چرا زنگ نمی زنی ؟چرا نمی گی خاله ت بیاد درست بده .همین جور دست کرد جیبشو تراول در اورد داد به بچه .گفت گمش نکنی بابا .پشت سر هم می بوسیدش .من بیرون ایستاده بودم وحواسم بهشون بود .وقتی رفتن با اون یکی همکار هیچ کاره مون رفتیم طرف پدر بزرگه وجریان رو پرسیدیدم گفت دخترم وشوهرش با هم مشکل داشتن .مادر بچه یه مدتی مریض بود هی می گفت شکمم دلم روده م تا اینکه دو روز بستری شد وتموم کرد .حالا پدره اینو برده پیش خودش .

خیلی سخت بود دیدن یه مرد قد بلند که خمیده بود از داغ دخترش .گفت سوختم خانم .

به من واون همکارم که هر دو هیچکاره وهمه کاره هستیم سفارش نوه ش رو کرد .ما هم قول دادیم حواسمون بهش باشه .

/ 0 نظر / 7 بازدید