دویست وسیزده

 

همه کس بدو سنگ می انداختند؛ اما شبلی را به او گلی انداخت ، « حسین منصور » آهی کرد . گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی ؛ از گِلی آه کردن چه معنی است؟ گفت :« از آن که آنها نمی دانند ، معذورند ؛ از او آه می کشم  که او می داند که نمی باید اندازد»

 

خواهر حلاج (حنونه) با سر و موی گشاده در بین جمع مبهوت و دیوانه وار ایستاده بود - نه فریاد می کرد ، نه اشک می ریخت. پیرمردی در بین جمعیت به او در پیچید که چرا روی و موی خود را نمی پوشاند.زن بینوا به سرش فریاد کشیده بود که من در اینجا مردی نمی بینم. در همه شهر یک نیمه مرد بود که آنک در بالای دار است.صدای حمد-پسر حلاج- برخاست:نیم مرد ، کدام است؟ مرد از آنکس که تا پای جان بر سر حرف خود ایستاد تمام تر می تواند بود؟ زن که از شدّت اندوه عقل خود را از دست داده بود فریاد زد: اگر تمام مرد بود سرّی را که به او سپرده بودند پیش خلق فاش نمی کرد ، اگر تمام مرد بود جلو می افتاد و دنیای فرعون را بر سر او خراب می کرد.اگر تمام مرد بود...از شدت گریه ادامه نداد.

 

 

این دوصحنه از زندگی منصور حلاج تا همیشه از دبیرستان توی ذهنم هست .

/ 7 نظر / 11 بازدید
محمدالف

نبرد بین دانایی و نادانی بین داد و بیداد بین داشتن و نداشتن بین کهنه و نو بین فرادست و فرو دست بین نیکی و بدی از آغاز پیدایی بشر تا پایان بوده و خواهد بود. دریغا که خوشبختی هیچ نسخه ی از پیش نوشته ای ندارد

محمدالف

اگه وقت کردی به وب من سر بزن والبته نظر خود را مرقوم بفرمایید

نوا

چه زیبا بود. اگر بازهم از این متن ها به یاد داشتید بنویسید

رها

چه قدر دردناکه هیشکی نباشه آدمو بفهمه... حلاج تنهای تنها بود.

honey

واقعا فریاد انا الحقد منصور حلاج از دبیرستان ت خاطر منم مونده کاش یکی تو گوش ما هم فریاد بزنه خیلی چیزها رو

دلارام

ولی پاراگراف دوم تو کتاب ما نبوده