دویست وچهل

داشتم خیاطی می کردم .انگار دوباره کوچیک شده بودم .یاد مادرم افتادم .چرخ سیاه سینجر دستی روبه روش خم شده بود وبرامون خیاطی می کرد ومی خوند :توپولویم توپولو صورتم مثه هلو مامان خوبی دارم میشینه توی خونه می دوزه دونه دونه کت وشلوار مرا کت ودامن مرا

من خواهر اولی هم با تیکه های پارچه برای عروسکهامون لباس می دوختیم .دعوامون شده بود خواهر اولی خوند :سیاه گر سرخ پوشد خر بخندد .منظورش به من بود که سیاه بودم .

مادرم گفت :نخیرم سیاه گر سرخ بپوشد شاه پسندد

/ 5 نظر / 110 بازدید
تیام

یادش بخیر منیرو.....به خصوص سینگر پایی ها..باپا چرخ کار میکرد[قلب]

زهرا

سلام منو به مادرتون برسونیدو بگید قربون زبونتون

محمدالف

امروز هر تلاش کردم نتونستم کامنت پست کنم چررررررااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

sepideh

منیرو جان ازین خاطره ها که اینهمه قشنگ ازشون میگی بیشتر بنویس

کاترین

مادر منم از این چرخا داره و داده به من دلم نیومده که برقیش کنم عاشقشم