دویست ونه

داشتم می گفتم مادرم می پخت ومی شست وبر می داشت ومی گذاشت ومی خواست هممون رو راضی کنه که نشد ولی دلم به حالش می سوخت .دلم به حال تنهایی همه مادرهای تنها وپدرهای تنها می سوزه ودلم برای همه توقع هایی که من وخواهر وبرادرهام از مادرم داریم می گیره  دلم نمی خواد زمانی برسه که برای راضی کردن بچه هام هرکاری کنم .

امروز صبح داشتم اماده می شدم که  لیز خوردم  وپاهام 180 درجه باز شد وبا مچ دست افتادم .از گوشه ی چشمم دخترم رو دیدم نگام کرد وبی خیال رفت توی اتاق بعد که بلند شدم  با یه برگه توی دستش اومد وگفت اینا رو برام جواب بده .گریه م گرفته بود از این بی محبتی .تازه قبلش هم سرم خورده بود توی شیر حموم .دست کرده بودم توی موهام وسرم خون اومده بود ولی وقت نداشتیم ورفتم مدرسه .

 توی اسانسور وبه همسر گفتم کاش بمیرم تا قدر بدونه وبفهمه بی مادری یعنی چی ؟اون موقع بود که همسر سرش رو از تو گوشیش بلند کرد وگفت خدا نکنه .از وقتی بچه دار شدم دیگه ارزوی مرگ هم نمی کنم .ولی امروز دعا کردم کاش بمیرم .

/ 13 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ققنوس

منیرو جان لطفا همچین دعایی نکن بچه ها بعضی وقتها محبت کردن بلد نیستند... اصلا بلد نیستند توجه نشون بدن. اینا را روی بی محبتی و نامهربانی و ناسپاسی‌شون نزار. بعدش هم تا بوده مادر و پدرها برای بچه‌اشون بی قید و شرط مایه می‌زارن...برعکسش معمولا خیلی کمه.

زرین

الهی بمیرم برات.کاملا حرفت رو درک میکنم.بچه ها انگار اصلا درد ما براشون مهم نیست.نمیدونم یعنی یه زمانی منم همینقدر بیشعور بودم؟ باز خوبه همسرت گفت خدا نکنه شوهر من حتما میگفت:آخ جون !کی؟یا اینکه:ما از این شانسا نداریم.حالا به شوخیم بگه بیشتر دل آدم درد میگیره.

sepideh

وای عزیزم بجه های این زمونه بی احساس شدن یک کمی نمی دونم چرا ولی خیلی مراقب خودت باش منیرو جون[بغل][ماچ]

محمدالف

سلام منیر خانوم:هفته گذشته رفتی ولایت ها .معلومه حسابی انرژی گرفتی منو که نذاشتن برم سر دیگ حلیم نذری خواهرم ! اما در مورد بچه ها / بچه هافکر می کنند مادر (همچنین پدر)کوهه احده!اصلا به ذهنشون هم نمیرسه که اینا هم یه ضعف هایی دارند ناخن و دست و پاشون که هیچ حتی ممکنه دلشون هم بشکنه!یه وقت به خود میان که : ای دل غافل دیگه نیستند /دیر از جونت/

سپیدار

واقعا ناراحت کننده ست. ماهم اینطوری بودیم؟

ریحانه

دخترت تو سن بلوغ هست. میدونی که تو این سن مغرور میشن و همه چیز رو حق خودشون میدونن. اما چیزی رو حق دیگران نمیدونن! این که مادر همیشه بهشون محبت کنه رو حق میدونن، اما یک درصد هم متوجه نیستن باید محبت کنن. راستش این اخلاقا تو این سن بلوغ مال همه هست. خیلی هم حساسن. تا بگی چرا، تازه قهر میکنن و گریه و ... سعی کن باهاش دوست باشی، براش حرف بزنی و درد و دل کنی. نه به عنوان شکایت از دخترت. حتی کنایه هم بهش نزن. تو این سن، باید یاد بگیرن محبت کردن رو. پس از خودت دورش نکن... برات خیلیییییییییی دعا میکنم. ببخشید اگر به دردت نخورد حرفامِ، راستش تجربه خودم بود...

بشرا

دل ادم میگیره از هرچی زنده بودن و زندگیه...

niloofar

[گریه][گل][قلب][قلب][قلب] این نیز بگذرد دوست خوبم ...

دلارام

من هم بلد نبودم مادرم را دلداری بدهم حتی وقتی آن آجر لعنتی از آن سقف لعنتی تر افتادروی سرش خون نیامد منفقط رفتم پیشش حتی نتوانستم گریه کنم دستش را گرفتم کاش مادرم گریه میکرد ومن هم با او