دویست وبیست ویک

وقتی داشتیم با مستخدمها پذیرایی وبروشور به مهمونها می دادیم راننده آقای ... اومد وگفت ماشین آماده ست .لطفا ایشون رو صدا کنید .

همکار دیگرمون از مستخدم پرسید ماشینش چیه ؟گفت خانم مگه یه ماشینه ؟هر روز یه مدل الان یه شاسی بلندیه که نمی دونم اسمش چیه ؟بعد گفت خانم خونشون رو ندیدین .قصر وباغ باهم .بهشته .

مستخدم متولد 68 ه .گفت قبلنها که توی پخش مواد غذایی بودم ،شبا که خسته برمی گشتم خونه ویا صبحهای زود وسرد که خوابم می اومد می گفتم اگه زیر این پل یه گونی پول باشه همین حالا می رم خونه وپادشاهی می کنم .حالا اگر این اقا یه ذره از پولشو بده همین حالا این کارو ول می کنم می رم .

آقا با سبد گل اهدایی بهش اومد بیرون وراننده براش در وباز کرد واوشون بدون اینکه به کسی نگاه کنه رفت .

/ 3 نظر / 11 بازدید
ملت بلاگ

سرويس وبلاگدهي ملت بلاگ براي ساخت وبلاگ رايگان فارسي براي حمايت از زبان شيرين پارسي در پهناي اينترنت پا به عرصه نهاد و اميد بتوان گامي هر چند کوچک براي اثر بخشي زبان پارسي در جهانيان انجام داد.

محمدالف

ببینم یعنی اینا تو مدرسه شما تو شیراز اتفاق می افته؟جل الخالق ! .اواخر دهه شصت زنم تو یه روستایی تدریس داشت که یکی از اهالی اون روستا 120 تریلر کمر شکن داشت (از اونا که تانکهای ارتش را جابجا میکنه) اسم خودش را هم بلد نبود بنویسه وزیر آموزش وپرورش را دعوت کرد خونه ش و یه ساختمان برای تاسیس هنرستان دخترانه بهش داد!اما اینجوریشو ندیده بودم!

تیام

[گل][قلب]