این دقایق آخر

باورم نمیشه این منم .این منی که خونه تکونی درست حسابی نکرده واجیل وشکلات عید نخریده وهمه رو سپرده به همسر .حتی امروز خواستم سفره رو هم بندازم گردن دختر وهمسر .هردو موافقت نکردن .دخترک که گفت مامان اصلا بیخیالش بشیم اینقدر بدم اومد .یادم افتاد به ماما که توی این سالها با هرچی که داشتیم سفره هفت سین وسبزه وشمع عیدمون به راه بود .

با خواهر اولی دخترامون رو بردیم خرید .توی حافظ یهو با دیدن یه لباس با دورنگ اینقدر خندیدیم که دخترها لجشون گرفت .به خواهر اولیم گفتم یادته ماما برامون از یه لباس یه مدل با دورنگ می خرید ؟یا اگه می خواست متفاوت باشه خطهای لباس تو مثلا افقی بود من عمودی ویا برعکس .بعد هرچی می پوشیدیم به خواهر اولیم بیشتر می اومد اون سفید وبا موهای بلند بود من سیاه وموی کوتاه .من به خیال اینکه تقصیر رنگ لباسه اون رنگ خواهر اولی رو می گرفتم بعد می دیدم نه بابا خبری نیست واصل موضوع جای دیگه ست .

ماما وقتی خیاطی می کرد با ذوق وشوق برای خواهرم می دوخت واونم ساکت می پوشید وهمه به به چه چه می کردن .بعد نوبت من که میشد هی نخ می برید ماسوره جمع می کرد سوزن می شکست بعد ماما می گفت بستگی به جنس ادم داره تو جلبی اینجور میشه .منم بیخیال منتظر می نشستم .

ماما از خودش یه مدلهایی در می اورد که بیا وببین .یه کتاب متد گرلاوین داشت که من عاشق عکسهاش بودم .مثلا من یقه فرحی نشونش می دادم می گفتم اینو می خوام می گفت اره همو خوشونی !یقه باز می خوای بپوشی !بعد یقه آخوندی می دوخت .

همین جور که ماما دسته چرخ رو می چرخوند وگاهی اشک می ریخت وبه حال خودش گریه می کرد من می گفتم در آینده می خوام مانکن بشم .ماما هم که تموم مصیبتهای زندگیش ناشی از یکی از عمه ها بود که دست برقضا من خیلی شبیهش بودم ،متوقف می شد وپارچه رو گلوله می کرد وپرت می کرد طرفم که همو خوشونی همو عمه ....تی

من البت جا خالی می دادم حرصش می گرفت قیچی رو به حالت پرتاب می گرفت من می دویدیم بیرون ومثه مانکن ها ژست می گرفتم .خواهر اولی گزارش می داد وماما می زد رو صورتشو ومی گفت حالا بابات می بینه می کشت .

یقه آخوندی هیچ شلوار دم پا چین رو کجا دلم بزارم که طرح گندم قرمز داشت .ماما با پارچه چیت دوتا شلوار برای منو خواهر اولیم دوخت که دم پاش چین داشت .حالا ما توی کتاب یه چیز دیگه نشون داده بودیم .اسباب خنده همه شده بودیم .پسرها ودخترها دوره مون می کردنو می خندیدن به ما

ماما خسته ناپذیر بود می پخت ومی شست ومگذاشت ومی برداشت .با اون حجم غم وغصه وبی پولی وسختی واذیتها ماما خسته ناپذیر بود .تحمل می کرد .چرا ؟

به دکتر گفتم .چرا تحمل می کرد ؟

گفت خانم وقت تموم شد جلسه بعد .

 

/ 6 نظر / 11 بازدید
محمدالف

منیر من میدونم چرا . تو فرهنگ ما تحمل سختی ها یه جور فضیلت به حساب میو مد .با چنگ ودندون زندگی فکسنی را حفظ کردن مایه سربلندی و افتخار می دونستند! نه مثل حالا که تا تقی به توقی خورد می دوند میرند دادگاه طلاق و طلاق کشی ! مادر من وقتی بیوه شد سی سال نداشت برای خودش زشت می دونست شوهر کنه بچه هاشو ببره زیر دست یه مرد غریب! با نداری ساخت زحمت کششید تا سه تا بچه شو بزرگ کرد .مادر نمونه به اینا باید گفت.

نوا

واقعا چجوری تحمل میکردن وتحمل میکنن مادرای قبل هم تکرارناپزیرن یک چیزههایی زندگی ساختن عجیب

فاطمه

سلام منیرو جان مدتهاست وبت رو خاموش می خونم. منم شیراز زندگی میکنم.و متولد دهه پنجاه. تو نوشته هات کم و بیش میشه رد پای خاطرات اکثر ما پنجاهی ها رو دید. خیلی لحظه های خاطراتت رو بیشتر ما چشیدیم سالهای جنگ و کمبود و.... . ماما تو هم نمونه خیلی از مامان هست که صبورانه چیزهایی رو تحمل می کردند که بعضی وقتها غیر قابل باور به نظر میرسند.چقدر این مادر ها قوی و صبور هستند و چقدر قانع و چقدر مظلوم.انگار تمام رسالتشان تو زندگی فراهم کردن آ سایش دیگران هست و خودشان هیچی نمی خواهند.[قلب]خدا سایه اشان رو سر همه امون نگه داره. راستش منم نفهمیدم چه جور می تونستن تحمل کنن

دلارام

حواسش به ساعت بود نه حرفهای من

بانو سرن

به خاطر شما که جونش بودین و هستین. دنیا یه طرف بچه آدم یه طرف. مادر بزرگا می گفتن: آدم گرگ بیابون بشه مادر نشه. راسته.

کیانا دخترشهریوری

من با کمال احترام با نظر آقای محمد موافق نیستم.آدم از زندگی خودش بگذره میشه نمونه؟چرا انقدر تو گوشمون میخونین ک بچه ارجحتره؟