صدوهشتادوچهار

زنگ نمی زدم که صداش رو نشنوم که با شنیدن صداش گریه می کردم .ولی امروز که عید بود باید زنگ می زدم .یه الو ماما گفتم وبقیه ش گریه کردم .گوش می داد وبغض کرده بود .گفتم ماما ببخشید ناراحتت کردم .گفت برادرتم زنگ زد اونم دلش گرفته بود .

بهش گقتم دعام کن ماما .دلم خونه  .دلم پر از کینه ست .گقتم بعضی حرفها اتیشم زده .گفت می گذره ماما .چقدر ماما ها باید دلشون بزرگ باید باشه .خودشون هزار غم ودرد وناراحتی دارن مام که هنوز بزرگ نشدیم .غصه هامونو جمع می کنیم ومی ذاریم تو دامنشون .خدایا !

جواب تست پست قبل گزینه 3 هست .

/ 4 نظر / 11 بازدید
نوا

همیشه همینجوریه دورباشی یانزدیک فرقی نداره تصمیم میگیری ایندفعه امروز غرغرنکنم گله نکنم ولی همین که صدای مامان رامیشنوی قولهات یادت میره وهمون بچه همیشگی میشی ازغصه ها دلت پره از خوشی ها زوق زده همه راتند تندباید بگی

سیمین

خدا ماماتو و مامانهای دیگه رو حفظ کنه که وجودشون برکت و نعمته

دختر خوب

من نمیتونم غصه هام و به مامانم بگم ... چون استرسی میشه فشارش میره بالا اینا به کنار ... میزنگه عالم و ادم و با خبر میکنه ... مخصوصا اگر دعوا بینه من و شازده باشه که میزنگه به اون و دعوا بدتر میشه .... چه کنیم دیگه ... منم روز عید دلم گرفته بود پر از غم و کینه و حسرت بودم .... امیدوارم یه روز خوب و قشنگ و رنگارنگ برات بیاد با یه خورده بارون که همه ی کینه ها و غمهاتو بشوره و ببره [گل]