دویست وسی وشش

شنبه خواب دیدم باردارم ودرد شدید دارم نه درد زایمان از اون دردها وفشارها که زمان پابه ماهی داشتم .

یکشنبه:همکارمون تصادف کرده بود و دستش اسیب دیده بود ونمی اومد کلاسش .منو می فرستاد به جاش وخودشو قایم می شد پشت سیستمها .بعد من برای همکاری دردل کردم که خسته م از فلان کلاس شیطونن وفلان دانش اموز  یه حرکت بد رو انجام داده .خانم همکار با من دعوا کرد چرا حرف نمی زنی چرا به مدیر نمیگی چرا خودتو اذیت می کنی ؟اصلا فکر نمی کردم که این دردل ساده تبدیل به چی میشه .

دوشنبه خسته وکوفته نشسته بودم توی  جلسه شورای دبیران واصلا حواسم نبود .همکارا اومدن تو جلسه وخسته بودن وغر می زدن که میخوایم بریم خونه حوصله گوش دادن نداریم .خانم همکارمون که می خواست صحبت کنه ناراحت شده بود که یکی از همکارا  خطاب به همکار سخنران گفت :خانم ده کوره ایی (یعنی من )میگه میشه همه حرفاتون رو یه جا بزنین اینقدر مارو نکشونین تو جلسات ؟حالا من اصن حرف هم نزده بودم که خیلی ناراحت شد خانم همکار و منم گفتم من همچین حرفی نزدم ولی ناراحت شده بود وگوش نمی داد .

سه شنبه همون خانم همکار روز یکشنبه ایی هراسون اومد گفت خانم ده کوره ایی :به آقای مدیر گفتم که از فلان کلاس نارحتین ومدیر هم رفت سراغ دانش اموزی که اذیتتون کرده بود .دوددستی زدم تو سرم که چرا گفتی ؟بچه از من عذرخواهی کرده چرا اسم اونو اوردی .تا ما حرف بزنیم کیف بچه رو پرت کرده بود توی راهرو بچه رو برده بود پایین که اخراجش کنه .

سه شنبه بعد از زنگ :رفتم پیش مدیر کلی بهش حرف زدم وتوضیح دادم مدیر عصبانی بود وداد وبیداد می کرد .اومدم بیرون .ده دقیقه بعد دوباره رفتم سراغشو توضیح دادم وازش خواستم بچه رو اذیت نکنه ولی همچنان حرف خودشو می زد

سه شنبه بعد از زنگ :تا ساعت هفت ونیم گریه کردم .از تصور کتک خوردن بچه وترسیدنش پرت شدن کیفش واینکه من مقصر بودم .از تصور اینکه این بچه ممکنه به خازر ترس از پدر ومادر واخراج واینا دست به کار بچگانه ایی بزنه .ارام بخش خوردم وخوابیدم .

صبح چهارشنبه :خواهرم مسج داد مگه من چکار کردم ازم ناراحتی ؟

چهارشنبه :توی همون کلاس بودم .با بچه ها اهنگ گوش می دادیم ومکعب می ساختیم که یهو در باز شد ومدیر اومد ورفت سراغ همون بچه .مرده بود از ترس ومرده بودم از ترس .تهدیدش کردو حرفهایی زد ورفت دویدم دنبالش .خواهش کردم اخراجش نکنین خواهش می کنم چندبار گفتم وگفتم که یهو برگشت گفت می ترسونمش

چهارشنبه شب :خیالم راحت بود که بچه اخراج نشده ودیگه نمی ترسه وخدا رو شکر می کردم .

خوابم تعبیر شده بود انگار

/ 0 نظر / 39 بازدید