صدونود ونه

داشتم برگ پاییزی جمع می کردم برای کاردستی دانش اموزا .یه پسره با دو.ستاش رد می شدن بهم گفت :می خوای ترشی بندازی یا قورمه درست کنی ؟

یه خرده که دور شدنو فاصله امن شد گفتم :نه می خوام برا تو وعمه ت دلمه بپیچم دوستاش غش غش بهش خندیدن .منم

داشتم اینو برا خواهر اولیم تعریف می کردم که اونم شروع کرد خندیدن وخندیدن بعد یهو گفت چرا از خواهر سومی خبری نیست ؟دوتامون ساکت شدیم .گفتم دیگه نخندیم خنده بهمون نیومده .بعد خواهر اولی گفت نکنه مرده باشه !دویدیم سمت تلفن .من خونه ش اون گوشیش رو گرفت جواب نداد .دوباره دوباره خبری نبود .خواهر اولی قاطی کرده بود ونمی دونست کجا رو می گیره .تا گوشی زنگ خورد ویکی گفت الو ؟خواهر اولی گفت :هووو اسکل ودیوونه نباید زنگ بزنی به ما نگرانیم .تا نگو شماره دوست خواهر سومی رو گرفته اون بنده خدا هم خواب زده گفت والو وفش خورد .باز خندیدیم .البته با ترس ولرز

الویه وسالاد ماکارونی درست کردم .دادم خواهر اولیم .ذوق کرد وگفت خدا رو شکر از غذا درست کردن راحت شدم .منم .می خوابم تا ظهر بعدم مدرسه .وای مدرسه !کمرم دوتا میشه از بس کار هست وسر وصدا و شلوغی .5 ساعت قد 10 ساعت کار می کنیم .

یا علی

 

 

/ 4 نظر / 29 بازدید
سلانه

تو چقدر روونی منیرو.. مثل آب روونی :)

تیام

یا علی[گل]

ناشناس

بیچاره عمه ها. چرا خاله اش نه :(