1357

ماما کم آورده بود .گریه می کرد ولباس می شست .اینقدر حالش بد بود که ساکت نشستم ونگاش کردم از مدرسه اومده بودم گرسنه بودم .ماما بلند شد در انبار رو باز کرد انگار چیزی رو چک می کرد .بعد دوباره در رو بست ورفت سراغ تشت لباس .دوباره رفت در انبار رو باز کرد وبرگشت .درو باز کردم بوی گاز میاومد .داد زد ببند درو .گفتم چرا ماما ؟گفت خسته شدم .گفتم پس ما چی ؟من چی ؟ماما نکن اینکارو .گفت خسته شدم .مواظب خودت باش .

گریه می کردم التماسش می کردم که نره توی انبار .بوی گاز شدیدتر شده بود .به کی باید می گفتم .اومدم در حیاط ایستادم وحشتزده نگاه می کردم تا زن همسایه ایی بیرون بیاد وازش کمک بخوام ولی کسی نبود .چشمهامو بستم وهر بار صدای انفجار توی ذهنم می اومد ورفتن ماما .

ایستاده بودم به دعا مثه همه شبها وروزها که دعا می کردم ماما نمیره ونره .دعا کردم وگریه .رفتم پشت در انبار التماس کردم ماما من می ترسم نکن .گفت خسته شدم دیگه نمی تونم .وچندبار کلید چراغ رو زد تا ...

دیگه نگاه منم نمی کرد وگریه می کرد .خسته شده بود .وقتی فایده ایی نداشت اومد بیرون ورفت سراغ تشت لباس وباز گریه گریه من خیالم راحت شد ماما هست .احساس ناامنی داشتم .ولی ماما بود وزندگی ادامه داشت .با ترس رفتم توی خونه .بابا خواب بود وخواهر اولی توی اتاق نشسته بود .

/ 26 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دلارام

نوشتنش سخته وخوندنش ولی آدمو خالی میکنه مادرامون چقدر گناه داشتن

منیرو، اغلب ما یه همچین روزایی رو تجربه کردیم. مثه منکه تو هفت سالگی شنیدم بابام به یکی یواشکی می گفت یه شب که خوابن، سر همه شون و میبرم و خلاص. و من از همون هفت سالگی از خونه متنفر شدم....

گلی

وای چقدر دردناک،چه حس بدی داشتی چقدر سخته بعداز اینهمه سال تکرار خاطرات،و‌چه حالی داشته ماما چی تو دل مهربون مادرانه اش بوده که این تصمیم رو گرفته،وتو چه با هوش بودی!راستی چند ساله بودی؟

لیلا

با سلام.ببخشید من رمز ندارم.میشه داشته باشم؟

محمدالف

اینا که نوشتی فصل مشترک زندگی ما بود. .کودکی وحشتناک پرت شدن در زندگی بزرگسالان .سال اول ابتدایی منو ثبت نام کرد و رفت آبادان دیگه بر نگشت . پسر همسایه حالا که بزرگ شده به برادرم گفته اون سالها منم آرزو میکردم بابام بره ابادان و دیگه برنگرده .....هرروز خونه شون کتک کاری بود!!

مادمازل

سختی ها آدم را قوی می کنند. صبورتر می کنند گاهی فکر می کنم اگر تا الان زندگی بر وفق مرادم بود الان یه دختر لوس بی جنبه و ضعیف بودم. پیوسته اتفاقی که باید بیافتد می افتد ماما شما باید می مانده است و شما باید می دیدید این صحنه را... به وبلاگ منم بیا. خواننده خاموش همیشه وبلاگت هستم خانم معلم عزیز

maryam

[ناراحت]

خواننده خاموش

منیرو جان خیلیامون که ظاهرا سالم و خوشیم از این روزها داشتیم. یادمه بعضی شبا که از خواب بیدار می شدم به جای اینکه پهلو به پهلو بشم تا دوباره خوابم ببره اول می رفتم دم در اتاق پدر مادرم. لابلای صدای خروپف پدرم صدای نفسهای آروم و منظم مادرمو که می شنیدم خیالم راحت می شد که بابام نکشته تش و به تهدیدی که همیشه می کرد عمل نکرده. بعدها که بزرگ شدیم برادرم گفت که اونم همین کارو می کرده شبایی که بی خواب می شده. تو مدرسه هم خیلیا رو می شناختم که این جوری بودند و انگار این نا امنی روانی واسه همه مون طبیعی بود!

سپیدار

اینم از اون زندگیهای خوب قدیمیه که استوار بودن و طلاق نداشتن و... زنها زنده به گور میشدن توشون

samira

Age beduni man che bacheii dashtam! Bichare mamanaaa. Hamishe karemun gerye bud. Enghad ke babam mamanamo mizad akhar sar maman bimari ghalbi gereft. Ye bar jolo cheshemun chaghu gozashte bud zire galuye mamanam. Jeddan mikhas saresho bebore. Enghad eltemasesh kardim ke naakard. Khoda midune chiya keshidam. Ghorbune mamana besham. Fereshteye vagheii inan