دویست وسی ویک :خراشهای عشق مادرم

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد .

مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند.ا

مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ....ا

تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد . مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت .ا

تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند . کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود , صدای فریاد مادر را شنید , به طرف آنها دوید و با چنگک

محکم بر سر تمساح زد و او را کشت .ا

پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد . پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود .ا

خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از و خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد .ا

پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد , سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم اینها خراش های عشق مادرم هستن

/ 7 نظر / 22 بازدید
سایه

ایووووووووووووووول..[گل]

محمدالف

سلام چند نطر در رابطه با پول پیش براتون نوشتم نمیدونم رسید یا نه بازم میگم این یه قانونه چون بارضایت طرفین است و امضا کرده حلاله شک مکن تازه اگه بازم نگرانی یه راه پیشنهاد کردم اگه ندیدی تا دوباره بگم .[منتظر]

دریا

[ناراحت]

north

[قلب]

مانا

[قلب][قلب][قلب] من تا وقتی مادر نشده بودم نمیفهمیدم

بانو سرن

کیف می کنم وقتی اسم مادر میاد. همچین دلم غنج می ره.[پلک]