صدوهفتاد ونه

 

گل شاه پسند می چیدم پر پر می کردم توی دستم .بعد نیت می کردم که اگه کوروش پسر همسایه منو دوست داره هیچ گلبرگی نمونه کف دستم اگه دوستم نداشته باشه کف دستم یکی از گل ها می مونه .بعد با امیدواری وبا زور فوت می کردمو گلها رو باد می برد ومن به خیال خودم کوروش رو عاشق خودم می دونستم .

با اعتماد به نفس لباس تازه ایی که ماما برام دوخته بود از روی بند برداشتمو پوشیدم ومنتظر موندم تا کوروش از مدرسه بر گرده .ایستاده بودم دم در وموهام رو  فرق چپ زده بودم .کوروش رو یادم نیست که رد شد یا نه ولی یادمه که همه دلشون رو گرفته بودنو می خندیدن .بز همسایه پایین لباسمو خورده بود .گاز گاز گازش کرده بودو جای دندونهاش روی پیرهنم بود .

کوروش از خواهر اولیم خوشش می اومد وبه من می گفت با این فیست وموهات عین علی بابا تو سندبادی !ها ها

 

 

حالا که نگاه می کنم راست می گفت .موهام همین شکلی بود اخم هم می کردم همین شکلی می شدم .یه بار که من فکر کرده بودم از من خوشش می یاد واون منو مسخره کردو گفت علی بابا افتادم دنبالش وزدمش .اونم دستمو گرفته بود می گفت تو چقدر وحشی هستی از خواهر ت یاد بگیر چقدر خانمه .از بعد از کتک کاری دیگه علی بابا هم بهم نگفت .نامرد !

رفت با رویا دوست شد .

/ 4 نظر / 17 بازدید
تیام

[خنده][قلب]

دلارام

انشالله الان که بزرگ شدی این شکلی نیستی[قهقهه]

آفرين

[خنده]

بهاره

خونه مادربزرگم پر بود از اين گلا منم نه فقط براي عشق پسر همسايه براي همه چيز اونا رو پر پر ميكردم تا به خواستم برسم.